ميرم كنار پنجره نفرين كنم ثانيه رو، عابر بي خواب شب و تنهاترين دربه د ر و...... . . . اما ببين كي اومده بانوي ناز پنجره با ديدنش نفرين من از ذهن گيجم مي پر ه......
مرداب تنها بود و من تنها تر مرداب آرام بود و من هم در آرامش به او نظاره مي كردم مرداب ساكت بود و من را نيز سكوت فرا گرفته بود مرداب را دوست دارم او بزرگ است آرام است ولي غمگين و دل پر دردي دارد حتي تكان هم نميخورد كه اگر تكان بخورد و آرامشش به هم بخورد ديگر مرداب نيست با همه اينها ناگهان از او بدم آمد و از او متنفر شدم چون از بي تحركي بي تعصبي او را لجن فرا گرفته
بازم به همه دوستان خوبم درود مي فرستم و اميدوارم كه حالتون خوب باشه اين دفعه فكر مي كنم كه ركورد آپ نكردن رو زدم آخه تو اين روزها خيلي كمتر اومدم شبكه اينم يكي از دست نوشته هام هستش كه تو اين مدت نوشتم( و باز هم توي سفر ) و ايشالا كه با نظر دادن هاتون خوشحالم مي كنين باز هم دلم گرفته است از بهانه گيري هاي وجود آزرده ام به تنگ آمده ام دلم براي خودم تنگ شده است كاش خودم را گم نمي كردم در جستوجوي خويشم و به دنبالش به هر كويي سفر خواهم كرد انگار كه در غباري از هجوم سايه هاي سياه از من جدا شده است خودم را مي خواهم...... تا دوباره همراه با او به پيكار با زمان وجدال با سرنوشت بروم با خودم باشم ديگر در كوچه هاي تاريك زمان گم نمي شوم با خودم ديگر اسير زندان افسانه هاي پوچ نخواهم شد شايد با خودم بتوانم شهر رويا هاي سهراب را پيدا كنم با خودم شايد بتوانم از دره هاي شبانه شاملو به سلامت عبور كنم شايد بتوانم با خويش پوچي ذهن صادق يا نااميدي وجود فروغ را ناديده بگيرم ولي افسوس..... افسوس كه او را سالها پيش درجاده هاي دور بيگانگي گم كرده ام انگار براي پيدا كردنش دوباره بايد سري به جاده هاي سياه بزنم دلم براي خودم تنگ شده است خودم را جستجو ميكنم كاش هنوز باشد كاش بيابمش........
تقدیر پاییزی....
تقدير ما از همان اول پاييزي رقم خورده است; انگارهميشه بايد همسفر برگ پاييزي در حال رفتن و جدايي باشم مثل روزگار پاييزي نبايد به روزگار سبز خود عادت كنم. مثل هوايش بايد هميشه گرفته و مه آلود باشم وهمانند آسمانش هميشه ابري و در حال باريدن. مثل برگهايش بايد هميشه از سيلي باد زمانه صورتي سرخ و زرد داشته باشم و همراه نغمه غمناك بادش در حال خواندن آواز جدایی از درخت دل سپردن ها. شايد هم در انتظار بهاري زود گذر. شرمگين از اينكه حتي با اينكه درخت هستند سايه اي ندارند براي رهگذران غريبي كه بر او تكيه مي دهند. آري درخت پاييز حتي سايه اي ندارد تا تقديم عابران كوچه تنهايي كند فقط و فقط وجودش را دارد كه آن را تقديم مي كند تا عابران خسته و تنها با خنجر دل خويش نقش هايي را بر وجودش حكاكي كنند تا به يادگار بماند و مي روند........
پادشاه فصل ها را دوست دارم چون شبه بودن من است........
درود به دوستان هميشگي براي اين آپ هم قصد دارم يكي از دست نوشتهاي خودم رو بزارم اين نوشته رو تو قطار وقتي داشتم از دانشگاه به سمت خونه برميگشتم نوشتم آخه هم كوپه اي هام يا پير بودن يا بازاري و حسابي حوصلم سر رفته بود منم گفتم بهترين كار الان اينه كه يكم با موبايلم درد دل كنم اونم(موبايلم) برام مي خوند منم تايپ مي كردم نمي دونم خوب يا بد ولي نوشتم ديگه شما نظر بدين كه چطور بود. امشب براي اولين بار از در سفر بودن خسته شده ام و دوست دارم كه زود تر به مقصدم برسم. دليلش را نمي دانم ; شايد از خستگي گذشته باشد شايد از سنگيني كوله بارم باشد كه خودم آن را پر از قلوه سنگهاي ﻣﺴﺋوليت كرده ام. شايد هم در نبرد با زمان توانم را از دست داده باشم و شايد هم شوق ديدار در وجودم مرده است. نمي دانم شايد سفر ديگر برايم معناي گذشته اش را نداشته باشد. شايد همسفران گذشته ام كه يا در راه مانده اند يا رفيق نيمه راه شده اند دليل خستگيم باشند.آنها ديگر همراه و همسفر من نيستند و من در اين راه خطرناك مدتها است تنها سفر مي كنم نمي دانم شايد اين جاده يكنواخت و تكراري هيجان در سفر بودن را از من گرفته است. خسته ام ولي از ايستادن هم تنفر دارم و يكنواخت بودن روحم را آزار مي دهد. و روزمرگي بلاي جان من است. كاش شوق در سفر بودن در من باز گردد كاش مي شد سفري ديگر را آغاز كرد, سفري جدا از اين راه تكراري سفري نو در جاده اي رو به طلوعي ديگر. من مي توانم باز هم مسافر جاده هاي غريب باشم هر چند تنها هرچند در راهي پر خطر و ناهموار مي توانم دوباره به نبرد با زمان و به جدال با سرنوشت بروم آري مي توانم هرچند تنها...... من اميد دارم كه دوباره مي توانم دوباره يك مسافر باشم. و اين دفعه باز هم با بهترين دوست و همسفر هميشگيم يعني تنهايي ادامه خواهم داد.
روز 29 بهمن روز سپندار مذگان روز عشق شاد باد ايراني سنت ايراني را جشن بگير
اين دفعه به تلافي آپ گذشتم كه خيلي دير شد زود تر موعد مقرر آپ كردم چون مي ترسيدم بازم ديرم بشه. سال گذشته يه مطلب جالب درمورد روز والنتاين توي نت به چشمم خورد كه خيلي ازش خوشم اومد . و به هركسي مي رسيدم مي گفتم. بهتر خودتون بخونين فكر كنم شما هم بدتون نمياد. يكم زياد ولي خيلي جالبه: اين روزها مردم برگزاري جشن ها و مناسبت هاي خارجي را نشانه تجدد، تمدن و تفاخر مي دانند. شايد هنوز دير نشده باشد كه روز عشق را از 26 بهمن (Valentine) به 29 بهمن (سپندار مذگان ايرانيان باستان) منتقل كنيم. درود اين پستودوست داشتم براي روز دانشجو(16آذر) بزارم ولي حدود 1ماه به نت دسترسي نداشتم اگر چه يكم دير ولي: روز داشجو را به همه جويندگان حقيقت تبريك ميگم بعضي از روزها براي ما آدما روزهاي تاريخي تو زندگيمون به حساب ميان و براي هميشه تو ذهن ما حك مي شن و هر وقت يادشون به هر طريقي دوباره زنده ميشه كلي خاطره ياد ما مياد. يكي از اون روزهاي تاريخي براي من و بعضي از دوستام روز 16آذر سال 1383 بود يعني روزي كه اقاي خاتمي به دانشكده مهندسي دانشگاه تهران اومد منم با بعضي از دوستام رفتيم دانشكده مهندسي ولي خيلي از بچه ها با ديدن نيروهاي لباس شخصي و جمعيت زياد ترسيدن و داخل سالن آمفي ﺘﺋاتر نيومدن و من تك و تنها بعد از جنگ و درگيريهاي زياد وارد سالن شدم و چشمم به جمال آقاي خاتمي روشن شد. ناگفته نماند قبل و بعد از ورود به سالن خيلي اتفاق هاي جالبي برام رخ داد كه فعلا از گفتنشون صرف نظر مي كنم تا شايد تو آپ هاي بعدي بگم. ولي يه چند تا عكس از اون روز كه اون موقع از اينترنت گرفتم ميزارم اميدوارم خوشتون بياد.
این عکس وقتی گرفته شد که به دستور آقای خاتمی در پشتی سالن باز شد و ما تونستیم وارد سالن بشیم منم توی این عکس افتادم و کلی هم بابت اون تو دانشکده معروف شدم اميدوارم خوشتون اومده باشه نظر يادتون نره
قصه من و دوستم پاييز باز هم دوست هم درد من پاييز از راه آمده است فصل هزار رنگ، فصل بودن تضادها در كنار هم فصل ايستادگي برگ با درختي تا زمستان و فصل بودن زود گذربرگي با درختي ديگر وفصل رفتني زود هنگام پاييز را دوست دارم چون شبيه بودن من است رنگهايش هر كدام حكايتي است شبيه قصه پاييزي من بغض آسمانش را دوست دارم چون هم بغض سرگذشت من است راستي اي آسمان پاييز، من قصه خود را براي تو نگفته بودم چه شد كه در تكرار پاييز قصه من سخت بر ما باريدي؟؟؟!!!!! به من دروغ نگو!! آن باريدن، گريه شوق نبود من بارها گريه شوق تو را ديده بودم. مگراز قصه من چه شنيده بودي كه آنچنان با سيلي باد بر سر و صورت خود مي كوبيدي راست مي گويي شايد اگر بجاي تو آسمان تابستان هم بود به حالم مي باريد پاييز دوست خوب من حتما از من مي پرسي: چرا در تكرار قصه پاييزيم مانند تو غمگين نبودم؟؟؟!!!!! مي گويم برايت اي پاييز كه من از تو آموخته بودم آري از تو به ياد بياور آن شب از معدود شبهاي پرستاره زيبايت را كه با دستان باد در تار درختانت ترانه شادي سر داده بودي; آن هنگام با تعجب از تو پرسيدم اي پاييز غمناك من: این همه شادي در زير نور ماه به چه خاطر است و تو پاسخ دادي: اي دوست هم سرشت من بغض من و لرز من از سرنوشت گلهايم در زمين بود كه مبادا بعد از جدايي من زمستان حريص آنها را در چنگال برف و سوز خود بخشكاند ولي امروز مي بينم باغبانان زمين گلهايم را در آغوش خود مي پرورانند وانها خوشبخت هستند و مي مانند. ووقتي از تو پرسيدم حال چرا تو از گلهايت جدا مي شوي خوب بمان و خودت مانند بهار باغبان آنها باش؟ جواب دادي: سرنوشت من پاييز با جدايي رقم خورده است و پاييز بدون جدايي ديگر پاييز نيست آري اينها جواب تو بود به من در آن شب غريب. پاييز اي فصل هم سرشت من در آن شبها تو شاد بودي ولي ولي مي شد غم جدايي را در چشمان شرجي ستارگانت ديد غمگين نبودي چون عاشق بودي عاشق گلهايت، آنقدر عاشق كه فقط خوشبختي گلهايت برايت مهم بود من نيز در تكرار پاييز قصه خود دليلي براي غم نمي ديدم چون هم سرشت تو بودم و مي ديدم كه گل من نيز در آغوش باغباني مهربان تر از من به فرداها مي انديشد و همين برايم كافي است كه دست زمستان هرگز به گل من نمي رسد و در سايه باغبان دلسوز خويش به بهار خوشبختي خواهد رسيد. اگر من نمي توانستم باغبان خوبي براي گلم باشم و انگاه زمستان....... و شايد هم.......... نه نمي توانستم... ولي مهم اين است كه همه چيز به خاطر او و براي او بود پس غمگين............نيستم |

